المحقق السبزواري

333

روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )

شد و معلوم نيست كه قتل او به حقّ باشد . بهتر آنكه در اين كلمه‌اى بگويم ، شايد كه اثرى نمايد . پس ، گفتم : يا امير المؤمنين ! در باب اين مرد ، امر خدا و رسول را ياد كن . » از روى غضب گفت : « امر خدا و رسول چيست ؟ » گفتم : قوله تعالى : يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْماً بِجَهالَةٍ فَتُصْبِحُوا عَلى ما فَعَلْتُمْ نادِمِينَ « 1 » يعنى : « اى جماعت مسلمانان ! اگر فاسقى شما را خبرى دهد ، پس تفحّص كنيد آن را و از روى نادانى به قومى آسيب مرسانيد تا پشيمان نگرديد بامداد بر آنچه كرده‌ايد . » و حضرت رسول صلّى اللّه عليه و إله فرموده : « لا تصدّقوا النّمّام . » « 2 » يعنى : « سخن‌چين را تصديق مكنيد . » هارون گفت : « از اين مرد عفو كردم . او را بگذاريد . » و فرمان داد كه كتاب حديث حاضر ساختند و سى حديث بر من خواند و هزار دينار ، كه هزار مثقال طلا باشد ، در حقّ من انعام فرمود و من از پيش او بيرون آمده ، او را از و بال خون ناحقّ ، و آن مرد را از قتل ، و خود را از فقر خلاص ساختم . حكايت نقل است كه سلطان رضى ابراهيم را عادت چنان بودى كه هر سال شيخ يونس سجاوندى رحمه اللّه را بخواندى تا در بارگاه و مجلس او وعظ گفتى و او را و لشكر و خدم او را پند دادى و از احكام دين سخنان بىمحابا گفتى . سالى موسم آن آمد كه پادشاه را تذكّر نمايد و وعظ گويد . خواجه مسعود رجمى وزير او بود . گفت : « سلطان آتش و دريا باشد ، با او به انديشهء آسيب حرف بايد زد كه چون آسيب آن به تو رسد ، دفع آن ميسّر نگردد . » شيخ يونس روز ديگر به آن التفات نكرد و بر منبر برآمد و با وزير گفت كه ، اى پير غافل ! پيغام داده‌اى كه حقّ مگوى و مداهنت كن تا با اين ظالمان به دوزخ روى و من تو را خلاف خواهم كرد ، و حقّ بخواهم گفت تا همه به بهشت رويم . فلان مقرّريها كه گذاشته‌ايد به اتّفاق ظلم است . اگر مىدانى و مىستانى ، مستان و اگر مىگويى مرا حقّ است و ستدنى است ، تعزيت ايمان خود بدار . تمامت آنها را سلطان ببخشيد و تا مدّتها

--> ( 1 ) . حجرات : 6 . ( 2 ) . مأخذ يافت نشد .